|
یکی بود یکی نبود: یک روز عشق و نفرت و پاکی وشجاعت تصمیم گرفتند با هم بازی کنند. هر کدام بازی ای را پیشنهاد کردند تا اینکه همگی تصمیم گرفتند قایم باشک بازی کنند قرعه به نام شجاعت افتاد که چشم بگذارد و بقیه پنهان شوند .شجاعت چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد. عشق ونفرت و پاکی با عجله رفتند تا پنهان شوند. پاکی به کنار رودخانه ای رفت و با خود اندیشید آب جای مناسبی برای پنهان شدن من است و به سرعت به داخل آب رفت. همان موقع نفرت هم در میان انسانها در حال گشتن بود تا جای مناسبی برای پنهان شدن پیدا کند که ناگهان چشمش به فردی افتاد که اخم کرده بود با خودش فکر کرد این جا بهترین جا برای پنهان شدن است و فورا در درون قلب فرد اخمو پنهان شد. اما عشق، همه جا را گشته بود و به نظر خودش هنوز جای مناسبی برای پنهان شدن پیدا نکرده بود که ناگهان چشمش به گل سرخی زیبا افتاد.با خود فکر کرد. بهتر است لا به لای گلبرگهای این گل رز پنهان شوم اینجا بهترین جا برای من است.و در داخل گل رز جای گرفت. شجاعت آخرین شماره ها را هم بر زبان آورد و رفت تا عشق و نفرت وپاکی را پیدا کند. شجاعت خیلی گشت ولی پیدا کردن آنها سخت بود. ناگهان چشمش به فردی افتاد که اخم کرده بود و در قلب او نفرت را دید با صدای بلند گفت: نفرت از آن چشم بیرون بیا من تو را پیدا کردم. ولی نفرت گفت: نه من همین جا میمانم من در قلب انسانها پنهان میشوم و وقتی آنها اخم کردند من خودم را نمایان می کنم. شجاعت از آنجا رفت و به آب رسید خواست آب بنوشد که پاکی را در آب دید. با خنده گفت: شجاعت با ناراحتی از پیش پاکی هم رفت تا عشق را پیدا کند اما هر چه گشت او را پیدا نکرد. او سالهای سال به دنبال عشق گشت ولی او پیدا نمیشد. سرانجام شجاعت تصمیم گرفت دست از جست و جو بردارد چون فکر می کرد تلاشش بی فایده است. و این گونه شد که آب مظهر پاکی و اخم نشانه ی نفرت شد چون شجاعت آنها را یافته بود ولی هیچ کس نفهمید که عشق در شاخه گل رزی پنهان شده بود، عشقی که لا به لای گلبرگ های آن پنهان شده است.
ممنونم از لیلا که این مطلب رو نوشته http://www.nazdike-doorha.blogfa.com/
|
About![]()
Home
|